تبليغاتX
گلابتون گیس طلایی
گلابتون گیس طلایی
عاشقت می شوم
به چشمهايت بگو
نگاهم نکنند...
بگو وقتي خيره ات مي شوم کارشان به کار خودشان باشد...!
نه که فکر کني خجالت مي کشم ..نه!
حواسم نيست...
عاشقت مي شوم
|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ساعت 17:59 |

هميشه با خدا درد دل كن، نه با خلق خدا!

چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟ بدان كه قلبت كوچك است پس نمي تواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آن را ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود. هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.

هميشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن، آنگاه مي بيني كه چگونه قبل از اينكه خودت دست به كار شوي، كارها به خوبي پيش مي روند. از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است. از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است، اگر نشود ذلت است.پس هر چه مي خواهي از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه براي او غير ممكن وجود ندارد و تمام غير ممكن ها فقط براي شماست

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در یکشنبه بیستم شهریور 1390 ساعت 15:3 |

کوچک باش و عاشق

 

پرسیدم...، چطور، بهتر زندگی کنم؟ با كمی مكث جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر، با اعتماد، زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی.

 پرسیدم، آخر... و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:

 مهم این نیست که قشنگ باشی...، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر. كوچك باش و عاشق... كه عشق، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ... بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی. موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن... داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد و ادامه داد...   

هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار می شود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچرد، آهو می داند كه باید از شیر سریعتر بدود، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می گردد، كه می داند باید از آهو سریعتر بدود، تا گرسنه نماند. مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو...، مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی.  

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی می خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به...، كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد: زلال باش...،‌ زلال باش...، فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی، یا دریای بیكران، زلال كه باشی، آسمان در تو پیداست.

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در یکشنبه ششم شهریور 1390 ساعت 9:37 |

تو تنها تصویری هستی که می بینم

در میان تمام خوابهای آشفته ام  

تو تنها تصویری هستی که می بینم 

تو تنها آوازی هستی  

که بعد از گذشت هزاران سال  

هنوز به تکرار میشنوم 

ای آشنای گمشده  

 کجایی که هر شب  

در سرد ترین نقطه این جهان سیاه 

 به تو می اندیشم 

کجایی تا باز دلم  

در آتش نگاهت ذوب شود 

و آرام گیرد این چشمان خسته  

... 

در پی هر خوابی تو را می جویم

با دیوار های خانه ی خلوت دلم  

از تو سخن میگویم 

غریبه ام ، آری با همه غریبه ام 

بی تو حتی با آینه ها نسبتی ندارد چشمانم 

بر گرد ... 

دستانم مشتاق دستان توست

و نگاهم بی تاب تصویری 

 که سایه ات بر دیوار های خانه میسازد 

برگرد تا دوباره خوابهایم رنگ رویا بگیرد 

.. 

میان خاطرات خیس من قدم میزنی  

و من نمیدانم در کدامین فصل لبخند تنهایم گذاشتی  

در کدامین ضرباهنگ بی فروغ ساعت باز میگردی

از کدامین جاده میآیی تا چشم بدوزم به راه 

برگرد ... 

ای آشنای گمشده 

برگرد...

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ساعت 21:50 |

منو ببخش

اگه دلم تنگ می شه خیلی برات

منو ببخش

اگه نگاهم گم می شه تو شهر چشات

منو ببخش

منو ببخش... اگه شبا ستاره ها رو می شمارم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم

منو ببخش

اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش

اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

منو ببخش

اگه تو رو می سپارم دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

منو ببخش

اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش

اگه فقط می خوام بشی مال خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در سه شنبه هفتم تیر 1390 ساعت 20:50 |

تمام دنیا را نمی خواهم

یک لبخند تو که باشد

تمام دنیا را نمی خواهم

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 20:35 |

بی نیاز میشوم

دستهایت که بوی انار میدهد

چشمهایت که رنگ شب میگیرد

و خنده هایت

که پر میکند  گوشهای مرا

بی نیاز میشوم

از حریر ابریشمین  رویاها

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در شنبه چهاردهم خرداد 1390 ساعت 19:13 |

بهشت

انگشتانت بوی انار می دهد

بهشت را دانه دانه بر لبانم بگذار . . .

 

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در جمعه ششم خرداد 1390 ساعت 20:42 |

بارانیت . . .

عکس ِ چندین فرشته را دیدم در دو چشم ِ نفیس بارانیت

همه را رام کرده ای آهو ، با زبان سلیس ِ بارانیت

  

دست من را بگیر و گرمم کن ، آتشم کن میان ِ آغوشت 

تا برقصیم مثل ِ پروانه ، روی لب های خیس ِ بارانیت

 

روح ِ یک پنبه زار می ماند ، آبشار ِ بلند ِ پر پیچ ات 

خواب دیدم که چنگ خواهم زد به بلندای گیس ِ بارانیت 

 

تو زبانزد شدی به ابریشم ، به طروات ، به پاکی ِ باران 

شاعرانه تو را طلب کردم ، از خدای خسیس بارانیت

 

حرف ِ دل را نوشت با احساس ، شاعر ِ لحظه های دلتنگی  

صحبت از عشق کرد و دل بازی ، مرد ِ غمگین نویس ِ بارانیت

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 ساعت 17:1 |

بیشتر ...

قهوه را بردار و یک قاشق شکر… سم بیشتر

پیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر

 

قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست

می شوم هرآن به نوشیدن مصمّم بیشتر

 

صندلی بگذار و بنشین روبرویم،وقت نیست

حرف ها داریم ، صدها راز مبهم، بیشتر

راستش من مرد رؤیایت نبودم هیچوقت

هرچه شادی دیدی از این زندگی ، غم بیشتر

 

ما دو مرغ عشق، امّا تا همیشه در قفس

ما جدا از هم غم انگیزیم، با هم بیشتر

 

عمق فنجان هرچه کمتر می شود حس می کنم

عرض ِ میز ِ بینمان انگار کم کم بیشتر

 

 

خاطرت باشد ، کسی را خواستی مجنون کنی

زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بیشتر

 

حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت

مادرم حوّا مقصّر بود، آدم بیشتر

 

سوخت نصف حرف هایم در گلو…امّا تو را

هرچه می سوزد گلویم دوست دارم بیشتر

 

از : محمدحسین ملکیان (فراز)

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در جمعه نوزدهم فروردین 1390 ساعت 17:12 |

شبح شاد شبانگاه تویی

ای نگاهت از نخی، از مخملی، از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ،به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ،به همان باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم،همان تصویری

که سراغش ز غزل های خودم می گیرم

به همان ذل زدن فاصله ی دور به هم

یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم

به تبسم ،به تکلم ،به دل آرایی تو

به خموشی ،به تماشا ،به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت

به سخن های تو با لهجه ی شیرین سکوت

 شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی درپی افکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ،چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

یک نفر سبز ،چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

آن الفبای دبستانی دل خواه تویی

عشق من ،آن شبح شاد شبانگاه تویی

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 11:28 |

خانه کوچک ما سیب نداشت...

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سال هاست كه در گوش من آرام

خش خش گام تو تكراركنان مي دهد آزارم

ومن انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا؟!

خانه ي كوچك ما سيب نداشت...

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:4 |

تمام پنجره های تو بسته اند

درمن ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن بیهوده خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست بی جهت

امید  خود  به این دل دیوانه بسته اند

ازشور و مستی پدران  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج  واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گيج گيج گيج٬ تو را شعر مي پرم 

اما تمام پنجره ها ی تو بسته اند

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:50 |

عشق دور دست
  

می خواستم

  از تو

  ای عشق ِ دور دست !

  چکامه ای  بسرایم

   دیدم که

  از موج واره ی  چشما نــَت

  توفنده می شود

  دریای بیکرانه ی این دل  ،

  وین زخم ِ کهنه ی دلتنگــــی

  ســـــر ‌،  باز می کند

  ...

  آوَخ ، چه غمگنانه  و دلگیر  است

  امسال

  حال و هوای ِ سوز ِ زمستان

  ...

  اینک که من

  در حسرت ِ زلالی ِ بارانم

  این قطره های تیره و سنگین

  تنها

  گرد و غبار را

  از آسمان ، می  بارند

  آری ، مجال ِ سرودن  نیست

  اینک  ،  دوات ِ حوصله خالی ست

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:50 |

همیشه غریب

خدا نخواست که یعقوب قصه ها بشوم

که بر مشام دلم عطر پیرهن برسد

چقدر نامه نوشتم به ابرهای محال

که اشک شوق تو تا فصل آمدن برسد

هزار جمعه تقویم بخت من شدی و

نشد به شنبه صبح ورق زدن برسد

خدا نخواست که تا در مدار هم باشیم

و نقطه چین من و تو ... به ما شدن برسد

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 15:28 |

دلخوشم به تو

دلخوشم به تو

که سطر سطرِ شعرهایم را

خوانده ای

و به درخت بالنگی که

در قضا و قَدَر بالیده است!

و به کلماتم که هنوز زنده اند٬

دلخوشم به تو

که همچنان از من

ـ این مجسّمهء سنگی! ــ

رو بر نگردانده ای...

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 19:33 |

وقتی عزرائیل پشت در است

تعریف ها می کند این شهرزاد هزار و یک شب

از آرزوهای مدفون شده زیر تلی از نامردمیها

از خوبی هایی که به یاد نمی آیند

از بدیهایی که از یاد نمی روند

از آنان که از هول آتش به سیلاب پناه برده اند

از آن قاپهای قمارخانه ای که شیطان را خاکستر نشین می کند

از فرداهایی که چندان دور نیست تا دیر برسد

از چاره های منحصر شده

از رستم یلانی که یک روز عمر دوباره یافته اند

تا قبل از فرو نشستن آفتاب

جهان را اگر بتوانند

زیر و زبر کنند

اما تا آخرین لحظه فرصت

وقتشان در جستجوی رخش از بین رفته است

تعریف های کند این شهرزاد هزار و یکشب

تعریف هایی که بتوان ماه ها عزرائیل را در آستانه در

به گوش نگه داشت

اما تا کی؟نه نه شهرزاد!

وقتی عزرائیل پشت در است تعریفی نکن

از کارهایی که محال خدایی است.

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 19:51 |

خورشید جاودانی

در صبح آشنایی شیرین مان، تو را

گفتم که: مرد عشق نه ای! باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی، هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین، ولی چه سود؟

می خواستی به خاطر سوگند های خویش

در بزم عشق، بر سر من، جام نشکنی

می خواستی، به پاس صفای سر اشک من

این گونه دل شکسته، به خاکم نیفکنی

پنداشتی که کوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو، خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو، این یاد دلنواز

درتنگنای سینه، فراموش می شود؟

کو، رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو، شبها سحر کنم

تو رفته ای که عشق از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من، شبچراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو، نور عشق تو، عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم!

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 22:11 |

من از تو مي نويسم

مثل آسمان

که می نويسد از ابر،

مثل ابر

که می نويسد از باران،

مثل باران

که می نويسد از رود،

مثل رود

که می نويسد از دريا،

من

از تو می نويسم 

 

 مثل دريا

 که می نويسد از موج،

مثل موج

که می نويسد از ساحل،

مثل ساحل

که می نويسد از انتظار،

مثل انتظار

که می نويسد از دلتنگی،

من

ازتو می نويسم  

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 21:5 |

صعود

آنقدر رشد خواهم کرد
که پرندگان
در آرزوی نشستن بر شاخه هایم
به کلاس پرواز روند

پس از فتح جوّ زمین
به شکار خلاء خواهم رفت
می روم به دنبال سرزمین موهومی فرشتگان
آنجا که هزاران آرزو
در صف طویل نوبت
یکی یکی مردود می شوند
می روم به سرزمین عصیانی شیطان
به اوج هرج و مرج

این دو را چه سخت در رقابت دیدم
جام ایمان را
گاه در دست این
و گاه در دست آن دیدم

من فراتر از ایمان خواهم رفت
من بالاتر از وحدت
به آنجا که هیچکس نداند کجاست، خواهم رفت!

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 17:36 |

تاري از گيسوي دل آويزت

دوش آن رشته های یاس که بود
خفته بر سینه ی دل انگیزت
 راست گفتی که آرزوی من است
 که چنان گشته گردن آویزت
با چه لبخندهای ناز آلود
 با چه شیرین نگاه ِ شورانگیز
باز کردی ز گردن و دادی
 به من آن یاس های عطر آمیز
بوسه دادم بسی به یاد ِ تواش
دلم از دست رفت و مست شدم
آن چنانش به شوق بوییدم
که به بوی خوشش ز دست شدم
دوش تا وقت ِ بامداد مرا
 گل ِ تو در کنار ِ بالین بود
 در بر ِ من بخفت و عطر افشاند
 بسترم تا به صبح مشکین بود
 به شگفت آمدم که این همه بوی
ز گلی این چنین عجب باشد
حیرتم زد که راز ِ این گل چیست
که چنینم از آن طرب باشد
 آه ، دانستم ای شکوفه ی ناز !
 راز ِ این بوی مستی آمیزت
 کاندر آن رشته بود پیچیده
 تاری از گیسوی دلاویزت

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 18:4 |

عشق و دیوانگی

در زمان های بسیار دور، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، تمام صفت های خوب و بد انسانی به دور هم جمع شده بودند، خسته تر و کسل تر از همیشه!! ناگهان در میان آن ها ، ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی کنیم، مثلا قایم باشک، همه از این پیشنهاد شاد شدند و قرار شد که دیوانگی چشم بگذارد و از آنجایی که هیچکدام نمی خواستند تا دیوانگی پیدادیشان کند، همگی رفتند تا جایی پنهان شوند.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم گذاشت و شروع به شمارش کرد.

یک، دو، سه... همه رفتند و پنهان شدند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد، اصالت به پشت ابرها رفت، هوس به مرکز زمین رفت.

دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شود، اما به زیر دریا رفت.

طمع در داخل یک کیسه خالی پنهان شد و دیوانگی مشغول شمردن بود، هشتاد، هشتاد و یک، همه پنهان شده بودند به جزء عشق که همواره مردد بود کجا پنهان شود، چون جای مناسبی را پیدا نمی کرد!! جای تعجب هم نداشت.

چون همگان می دانند که پنهان کردن عشق کاری است بس دشوار.

در همین حال دیوانگی نیز به پایان شمارش اش نزدیک می شد.

نود و پنج، نود و شش و ... و هنگامی که به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد که دارم می آیم، اولین کسی را که پیدا کرد تبلی بود که درست بر سر راه او نشسته بود و از زور تبلی حال تکان خوردن را نداشت.

سپس لطافت را یافت.

دروغ را ته دریاچه و هوس را در مرکز زمین یافت.

همه را یکی یکی یافت به جزء عشق.

دیوانگی از رفتن عشق ناامید شده بود که حسادت در گوشش زمزمه کرد مبادا او را پیدا نکنی!! در این بین خیانت به او ندا داد، تو فقط باید او را پیدا کنی، من جای او را به تو نشان می دهم!

او در پشت بوته گل سرخ پنهان است ناگهان دیوانگی با هیجان زیاد شاخه ای تیز را از درخت جدا کرد و با فریاد زیاد آن را در بوته رز سرخ فرو کرد که ناگهان با ناله ی عشق متوقف شد.

عشق از میان بوته گل سرخ بیرون آمد در حالی که با دستانش چشمان خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطره های خون بیرون می ریخت.

شاخه ها در چشم های عشق فرو رفته بودند و او دیگر قادر به دیدن هیچ چیز نبود.

آری، عشق کور شده بود.

دیوانگی این بار فریاد بلند تری سر داد.

خداوندا من با او چه کردم.

حالا چگونه می توانم آن را جبران نمایم؟

عشق پاسخ داد تو دیگر نمی توانی مرا درمان نمایی.

اما اگر می خواهی کاری برایم انجام دهی راهنمای من در راه باش.

و اینگونه است که می گوییند عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 12:0 |

ای بازگشته...

ای بازگشته

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما....نه:

گاهی که از تب هیجانها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلبهامان

می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من

این دوستان پاک

که از شوق سر به دامن هم می گذاشتند

و از این پل بزرگ

پیوند دست ها

دل های ما به خلوت هم راه داشتند!

یکبار نیز

یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفر بودی

یک لحظه، وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم...

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم!

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو، آفتاب بودی

بخشنده، پاک، گرم

من، مرغ صبح بودم

مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله ی بلند شفق ها

غمگین گداختیم

جزء یاد آن نگاه و تبسم

مانند موج ریخت بهم هر چه ساختیم

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته، ای به خطا رفته!

با من بگو حکایت خود تا بگویمت

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه،

آن دست های گرم،

آن قلب های پاک،

آن رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گرچه کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره هم چشم دوخته ایم (بسته ایم)

دوریم هر دو، دور...!

با آتش نهفته به دل های بیگناه

تا جاودان صبور

ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت

در سینه ی کدام محبت بجویمت؟

ای جان غم گرفته، بگو، دور از آن نگاه

در چشمه کدام تبسم بشویمت؟

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 18:48 |

سال

14087 اهورایی

7030 میترایی

6758 آشوری

3746 زرتشتی

2567 شاهنشاهی

1387 خورشیدی

بر همگان مبارک

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 12:59 |

فریادی از جنس سکوت... می توانی بشنوی
دوباره شروع از گفتن است ، نا تمام گفتن
که توشاید تمامش کنی.....

دوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو

من و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف
که تو شاید گذری از لب این وادی کنی
و تو شاید کمی گوش کنی ...بشنوی این فریادم

من و این بغض صدا و کمی شور نگاه پشت یک فریادیم
که تو امروز از آن میگذری

خسته ام بس که شنفتم چه بی آوازم
و چرا مسکوتم
و چرا هیچ ندارم حرفی...

وه چه بی فریادم اه چه بی آوازم

من خود ز خود می پرسم که چرا مسکوتم!!
منی که غرق شده در حرفم ... چرا بی حرفم؟؟

من و این بغض صدا خسته از این همه آه
قصد شب داریم و بس
قصد رقصیدن در جشن خدا
قصد ماه افشانی
قصد شب پیمایی...

من بودم و ماه
در شبی مهتابی
خیرهء ماه شدم و میخندم
ماه نیز بر رخ من می خندد
من پر از فریادم
من پر از آوازم.......

ناگهان ابری برامد و بپوشاند شب را
تیره شد آسمان و ندیدم ماه را
حال من بودم شب
حال من بودم و این تاریکی
باز من بودم و دنیای خموش
باز من بودم قصهء سکوت

و کنون می فهمم که چرا مسکوتم
و چرا هیچ کسی نشناخت این فریادم

من همه فریادم من همه آوازم
در دل فریاد ها چه سکوتی اینجاست....
|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 16:15 |