تبليغاتX
گلابتون گیس طلایی
گلابتون گیس طلایی
شبح شاد شبانگاه تویی

ای نگاهت از نخی، از مخملی، از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ،به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ،به همان باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم،همان تصویری

که سراغش ز غزل های خودم می گیرم

به همان ذل زدن فاصله ی دور به هم

یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم

به تبسم ،به تکلم ،به دل آرایی تو

به خموشی ،به تماشا ،به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت

به سخن های تو با لهجه ی شیرین سکوت

 شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی درپی افکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ،چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

یک نفر سبز ،چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

آن الفبای دبستانی دل خواه تویی

عشق من ،آن شبح شاد شبانگاه تویی

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 11:28 |

خانه کوچک ما سیب نداشت...

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سال هاست كه در گوش من آرام

خش خش گام تو تكراركنان مي دهد آزارم

ومن انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا؟!

خانه ي كوچك ما سيب نداشت...

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:4 |

تمام پنجره های تو بسته اند

درمن ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن بیهوده خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست بی جهت

امید  خود  به این دل دیوانه بسته اند

ازشور و مستی پدران  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج  واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گيج گيج گيج٬ تو را شعر مي پرم 

اما تمام پنجره ها ی تو بسته اند

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:50 |

عشق دور دست
  

می خواستم

  از تو

  ای عشق ِ دور دست !

  چکامه ای  بسرایم

   دیدم که

  از موج واره ی  چشما نــَت

  توفنده می شود

  دریای بیکرانه ی این دل  ،

  وین زخم ِ کهنه ی دلتنگــــی

  ســـــر ‌،  باز می کند

  ...

  آوَخ ، چه غمگنانه  و دلگیر  است

  امسال

  حال و هوای ِ سوز ِ زمستان

  ...

  اینک که من

  در حسرت ِ زلالی ِ بارانم

  این قطره های تیره و سنگین

  تنها

  گرد و غبار را

  از آسمان ، می  بارند

  آری ، مجال ِ سرودن  نیست

  اینک  ،  دوات ِ حوصله خالی ست

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:50 |

همیشه غریب

خدا نخواست که یعقوب قصه ها بشوم

که بر مشام دلم عطر پیرهن برسد

چقدر نامه نوشتم به ابرهای محال

که اشک شوق تو تا فصل آمدن برسد

هزار جمعه تقویم بخت من شدی و

نشد به شنبه صبح ورق زدن برسد

خدا نخواست که تا در مدار هم باشیم

و نقطه چین من و تو ... به ما شدن برسد

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 15:28 |

دلخوشم به تو

دلخوشم به تو

که سطر سطرِ شعرهایم را

خوانده ای

و به درخت بالنگی که

در قضا و قَدَر بالیده است!

و به کلماتم که هنوز زنده اند٬

دلخوشم به تو

که همچنان از من

ـ این مجسّمهء سنگی! ــ

رو بر نگردانده ای...

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 19:33 |

وقتی عزرائیل پشت در است

تعریف ها می کند این شهرزاد هزار و یک شب

از آرزوهای مدفون شده زیر تلی از نامردمیها

از خوبی هایی که به یاد نمی آیند

از بدیهایی که از یاد نمی روند

از آنان که از هول آتش به سیلاب پناه برده اند

از آن قاپهای قمارخانه ای که شیطان را خاکستر نشین می کند

از فرداهایی که چندان دور نیست تا دیر برسد

از چاره های منحصر شده

از رستم یلانی که یک روز عمر دوباره یافته اند

تا قبل از فرو نشستن آفتاب

جهان را اگر بتوانند

زیر و زبر کنند

اما تا آخرین لحظه فرصت

وقتشان در جستجوی رخش از بین رفته است

تعریف های کند این شهرزاد هزار و یکشب

تعریف هایی که بتوان ماه ها عزرائیل را در آستانه در

به گوش نگه داشت

اما تا کی؟نه نه شهرزاد!

وقتی عزرائیل پشت در است تعریفی نکن

از کارهایی که محال خدایی است.

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 19:51 |

خورشید جاودانی

در صبح آشنایی شیرین مان، تو را

گفتم که: مرد عشق نه ای! باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی، هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین، ولی چه سود؟

می خواستی به خاطر سوگند های خویش

در بزم عشق، بر سر من، جام نشکنی

می خواستی، به پاس صفای سر اشک من

این گونه دل شکسته، به خاکم نیفکنی

پنداشتی که کوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو، خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو، این یاد دلنواز

درتنگنای سینه، فراموش می شود؟

کو، رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو، شبها سحر کنم

تو رفته ای که عشق از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من، شبچراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو، نور عشق تو، عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم!

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 22:11 |

من از تو مي نويسم

مثل آسمان

که می نويسد از ابر،

مثل ابر

که می نويسد از باران،

مثل باران

که می نويسد از رود،

مثل رود

که می نويسد از دريا،

من

از تو می نويسم 

 

 مثل دريا

 که می نويسد از موج،

مثل موج

که می نويسد از ساحل،

مثل ساحل

که می نويسد از انتظار،

مثل انتظار

که می نويسد از دلتنگی،

من

ازتو می نويسم  

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 21:5 |

صعود

آنقدر رشد خواهم کرد
که پرندگان
در آرزوی نشستن بر شاخه هایم
به کلاس پرواز روند

پس از فتح جوّ زمین
به شکار خلاء خواهم رفت
می روم به دنبال سرزمین موهومی فرشتگان
آنجا که هزاران آرزو
در صف طویل نوبت
یکی یکی مردود می شوند
می روم به سرزمین عصیانی شیطان
به اوج هرج و مرج

این دو را چه سخت در رقابت دیدم
جام ایمان را
گاه در دست این
و گاه در دست آن دیدم

من فراتر از ایمان خواهم رفت
من بالاتر از وحدت
به آنجا که هیچکس نداند کجاست، خواهم رفت!

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 17:36 |

تاري از گيسوي دل آويزت

دوش آن رشته های یاس که بود
خفته بر سینه ی دل انگیزت
 راست گفتی که آرزوی من است
 که چنان گشته گردن آویزت
با چه لبخندهای ناز آلود
 با چه شیرین نگاه ِ شورانگیز
باز کردی ز گردن و دادی
 به من آن یاس های عطر آمیز
بوسه دادم بسی به یاد ِ تواش
دلم از دست رفت و مست شدم
آن چنانش به شوق بوییدم
که به بوی خوشش ز دست شدم
دوش تا وقت ِ بامداد مرا
 گل ِ تو در کنار ِ بالین بود
 در بر ِ من بخفت و عطر افشاند
 بسترم تا به صبح مشکین بود
 به شگفت آمدم که این همه بوی
ز گلی این چنین عجب باشد
حیرتم زد که راز ِ این گل چیست
که چنینم از آن طرب باشد
 آه ، دانستم ای شکوفه ی ناز !
 راز ِ این بوی مستی آمیزت
 کاندر آن رشته بود پیچیده
 تاری از گیسوی دلاویزت

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 18:4 |

عشق و دیوانگی

در زمان های بسیار دور، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، تمام صفت های خوب و بد انسانی به دور هم جمع شده بودند، خسته تر و کسل تر از همیشه!! ناگهان در میان آن ها ، ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی کنیم، مثلا قایم باشک، همه از این پیشنهاد شاد شدند و قرار شد که دیوانگی چشم بگذارد و از آنجایی که هیچکدام نمی خواستند تا دیوانگی پیدادیشان کند، همگی رفتند تا جایی پنهان شوند.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم گذاشت و شروع به شمارش کرد.

یک، دو، سه... همه رفتند و پنهان شدند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد، اصالت به پشت ابرها رفت، هوس به مرکز زمین رفت.

دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شود، اما به زیر دریا رفت.

طمع در داخل یک کیسه خالی پنهان شد و دیوانگی مشغول شمردن بود، هشتاد، هشتاد و یک، همه پنهان شده بودند به جزء عشق که همواره مردد بود کجا پنهان شود، چون جای مناسبی را پیدا نمی کرد!! جای تعجب هم نداشت.

چون همگان می دانند که پنهان کردن عشق کاری است بس دشوار.

در همین حال دیوانگی نیز به پایان شمارش اش نزدیک می شد.

نود و پنج، نود و شش و ... و هنگامی که به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد که دارم می آیم، اولین کسی را که پیدا کرد تبلی بود که درست بر سر راه او نشسته بود و از زور تبلی حال تکان خوردن را نداشت.

سپس لطافت را یافت.

دروغ را ته دریاچه و هوس را در مرکز زمین یافت.

همه را یکی یکی یافت به جزء عشق.

دیوانگی از رفتن عشق ناامید شده بود که حسادت در گوشش زمزمه کرد مبادا او را پیدا نکنی!! در این بین خیانت به او ندا داد، تو فقط باید او را پیدا کنی، من جای او را به تو نشان می دهم!

او در پشت بوته گل سرخ پنهان است ناگهان دیوانگی با هیجان زیاد شاخه ای تیز را از درخت جدا کرد و با فریاد زیاد آن را در بوته رز سرخ فرو کرد که ناگهان با ناله ی عشق متوقف شد.

عشق از میان بوته گل سرخ بیرون آمد در حالی که با دستانش چشمان خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطره های خون بیرون می ریخت.

شاخه ها در چشم های عشق فرو رفته بودند و او دیگر قادر به دیدن هیچ چیز نبود.

آری، عشق کور شده بود.

دیوانگی این بار فریاد بلند تری سر داد.

خداوندا من با او چه کردم.

حالا چگونه می توانم آن را جبران نمایم؟

عشق پاسخ داد تو دیگر نمی توانی مرا درمان نمایی.

اما اگر می خواهی کاری برایم انجام دهی راهنمای من در راه باش.

و اینگونه است که می گوییند عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 12:0 |

ای بازگشته...

ای بازگشته

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما....نه:

گاهی که از تب هیجانها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلبهامان

می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من

این دوستان پاک

که از شوق سر به دامن هم می گذاشتند

و از این پل بزرگ

پیوند دست ها

دل های ما به خلوت هم راه داشتند!

یکبار نیز

یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفر بودی

یک لحظه، وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم...

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم!

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو، آفتاب بودی

بخشنده، پاک، گرم

من، مرغ صبح بودم

مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله ی بلند شفق ها

غمگین گداختیم

جزء یاد آن نگاه و تبسم

مانند موج ریخت بهم هر چه ساختیم

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته، ای به خطا رفته!

با من بگو حکایت خود تا بگویمت

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه،

آن دست های گرم،

آن قلب های پاک،

آن رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گرچه کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره هم چشم دوخته ایم (بسته ایم)

دوریم هر دو، دور...!

با آتش نهفته به دل های بیگناه

تا جاودان صبور

ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت

در سینه ی کدام محبت بجویمت؟

ای جان غم گرفته، بگو، دور از آن نگاه

در چشمه کدام تبسم بشویمت؟

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 18:48 |

سال

14087 اهورایی

7030 میترایی

6758 آشوری

3746 زرتشتی

2567 شاهنشاهی

1387 خورشیدی

بر همگان مبارک

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 12:59 |

فریادی از جنس سکوت... می توانی بشنوی
دوباره شروع از گفتن است ، نا تمام گفتن
که توشاید تمامش کنی.....

دوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو

من و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف
که تو شاید گذری از لب این وادی کنی
و تو شاید کمی گوش کنی ...بشنوی این فریادم

من و این بغض صدا و کمی شور نگاه پشت یک فریادیم
که تو امروز از آن میگذری

خسته ام بس که شنفتم چه بی آوازم
و چرا مسکوتم
و چرا هیچ ندارم حرفی...

وه چه بی فریادم اه چه بی آوازم

من خود ز خود می پرسم که چرا مسکوتم!!
منی که غرق شده در حرفم ... چرا بی حرفم؟؟

من و این بغض صدا خسته از این همه آه
قصد شب داریم و بس
قصد رقصیدن در جشن خدا
قصد ماه افشانی
قصد شب پیمایی...

من بودم و ماه
در شبی مهتابی
خیرهء ماه شدم و میخندم
ماه نیز بر رخ من می خندد
من پر از فریادم
من پر از آوازم.......

ناگهان ابری برامد و بپوشاند شب را
تیره شد آسمان و ندیدم ماه را
حال من بودم شب
حال من بودم و این تاریکی
باز من بودم و دنیای خموش
باز من بودم قصهء سکوت

و کنون می فهمم که چرا مسکوتم
و چرا هیچ کسی نشناخت این فریادم

من همه فریادم من همه آوازم
در دل فریاد ها چه سکوتی اینجاست....
|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 16:15 |

هر بامداد...
هر بامداد،
مرگ بر سر راهم نشسته است به صبحانه،
میزی کوچک با نیمرو و عسل،
اما بی لبخند.
شاید اگر می دانست،
شوم ترین رویداد هم از آغاز میلاد من بود،
لبخندی چاشنی قهوه ی تلخش می کرد،
پیش از آنکه برخیزد.

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 18:56 |

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
 شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
 می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
 بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
 شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

 

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 18:3 |

خوبترین حادثه می دانیم؟

با همه بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانیم

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانیم

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانیم

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانیم؟

حرف بزن، ابر مرا باز کن

دیر زمانیست که بارانیم

حرف بزن، حرف بزن، سالهاست

تشنه یک صحبت طولانیم

ها...به کجا می کشی ام خوب من؟

ها...نکشانی به پشیمانی ام!

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 11:27 |

من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود!

چشمان من به دیدگان او خیره مانده بود

جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آه از آن صفای خدایی زبان دل

اشکی از آن نگاه نخستین، گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه بر کشید

آویخت همچو طفل یتیم به دامنم

آنگاه سر به دامان آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از حسرت که این منم

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود!

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 18:49 |

خوبی هایم را با خودش برد

حیران و سرگردان دنبال چه میگردم؟

نمیدانم

شاید دنبال خوبیهایم یا

شاید رد خوبی هایم...اما نه

دنبال جوابش می گردم

یک روزی به من گفته بودند:

خوبی هایت را در دجله بیانداز

انداختم

گفتند روزی به جوابش خواهی رسید

گفتند برای مبادا

اما نه گفتند دجله کجاست؟

دجله ای که خوبی هایم را با خودش برد و نه آن روز کدام؟

حیران و سرگردان دنبال چه می گردم؟

نمیدانم

همین دانم که امروز...

مبادا بادا شده است.

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 23:10 |

پر...

گفتم : کبوتر - بوسه!
گفتی : پَر!
گفتم ‍: گنجشک ِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بیتابی ِ ترانه،
بیداری ِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمینِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام  لبان تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی  ناماندگار  این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!
حالا بدون تو!
رو به روی آینه می ایستم!
می گویم: زنبور گزنده ی این همه انتظار،
کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جواب گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرار ِ آن بازی،
بدون دست و صدای تو ممکن نیست!
پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد!?

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 18:57 |

خواهش مي كنم...
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سرِ این دل ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز آواز بغضِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت خاطره بود!
هاشور اشک بر نقاشیِ چهره ام
و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پیِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتلِ مورچه هایی که در خیابان
به کف  کفش من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
يا شیشه ای که با توپ سه رنگ من،
در بعدازظهر تابستان هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دستِ من
کلاغ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناسِ سبز به گدای در به در  خیابان دادم!
پس تو را به جان جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی
|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:46 |

قول مي دهم...

بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر
 تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی
 دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟
 بگذار شاعری
در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید
 مگر چه می شود ؟
چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟
 من به هم کلامی با کاغذ
 و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم
 تو رضایت نمی دهی ؟
باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است
 کوچه را ببین
هنوز آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید
 آنسو ترک زنی تنها در غربت اینه
 و این سو شاعری از اهالی آفتاب
دیگر به کجای ابرها بر می خورد
 که من هم بی امان برای تو ببارم ؟
 می بخشی ! گلم
همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
 اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد
 دیگر برو ! بانوجان
دل نگران هم نباش
 شاخه ی شعر هیچ شاعری
در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
 من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
 قول می دهم فردا
 کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
 در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
مرا خواهی دید
 قول می دهم



 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 21:6 |

دارم دعا مي كنم...

 دارم دعا می کنم
 دعا می کنم که کودکان تقویم های نیامده
 نام خفاش و خورشید را در کنار هم بنویسند
 دعا می کنم که صدای سرخ سنگ انداز
 در چارچوب بال هیچ چکاوکی شنیده نشود
 دعا می کنم که هیچ دیواری
چشم در راه پگاه پنجره نماند
 دعا می کنم که هیچ آسمانی
 از سقوط حواصیل ترانه نخواند
 دعا می کنم که مهربانی باد
 برگ برگ حکایت ما را
 به نشانی سبز ستاره ها برساند
 دعا می کنم که بیایی
 بیایی و بر خاک این بغض ناپایدار
 بذر بوسه و بهار و بادبادک بپاشی
 دارم دعا می کنم...

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 20:55 |

حالا...

حالا
از تمامی قصه ، تنها
 قاب عکسی مانده ست
 که شباهتی عجیب به دختری از تبار ترانه دارد
 حالا باران که می آید
خاک این دختر خالی
هنوز بوی عشق و عود و عسل می دهد
حالا مدام از پی نشانی تو
 فنجان های قهوه را دوره می کنم
 مدام این چشم بی قرار را
 با بغض و بهانه ی باران آشنا می کنم
 مدام این دل درمانده را
 با باور برودت عشق
 آشتی می دهم
 باید این ساده بداند
 بانوی برفی بیداری ها
 دیگر به خانه ی خواب و خاطره باز نخواهد گشت


 

|+| نوشته شده توسط بابای گلابتون در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 20:0 |